محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
851
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
مهلَّب چهارپايان بود و ستوران بسيار . بفرمود تا از آن چند سر بيارند و ايدون نمايند كه همى بخواهيم فروختن . و بهاى گران كنند تا كس نخرد تا مگريزيد و برادرانش خلاص يابند و برنشينند و بگريزند . پس يزيد بفرمود تا از بهر آن موكّلان طعامى نيك بساختند و شراب فرمود آوردن . ايشان طعام بخوردند و به شراب مشغول شدند . يزيد جامهء طبّاخ خويش اندر پوشيد و ريشى سپيد بر ريش خود بربست و بيرون آمد و برفت . يكى از آن موكّلان او را بديد ، گفت چه گوييد اندر رفتن اين مرد نيكو به رفتن يزيد مىماند . پس بيامد و بر روى او نگاه كرد . ريش سپيد ديد ، بازگشت . و مفضّل از پس يزيد برفت و كس او را نشناخت . و دوستان ايشان از پيش كشتى راست كرده بودند . و ميان ايشان و بصره هجده فرسنگ بود . چون يزيد و مفضّل به لب رود رسيدند ، عبد الملك را ديدند كه همى آمد . يزيد او را گفت به كشتى اندر نشين كه او اكنون به ما رسد . عبد الملك برادر مفضّل بود از مادر ، و مادرشان كنيزكى بود هندو نامش بهله . مفضّل گفت : و الله كه از اينجا نجنبم تا عبد الملك نيايد اگر خود به زندانم بايد رفتن . در اين بودند كه عبد الملك فراز رسيد ، و هر سه به كشتى اندر نشستند و آن شب همى راندند . [ 305 a ] و آن موكلان آگاهى نداشتند تا روز روشن شد . چون يزيد از كشتى بيرون آمد با برادران روى به بطايح نهاد . چون آنجا برسيدند ، مروان بن مهلَّب ستوران را آنجا بداشته بود ، و گروهى از خويشان نيز بيرون آمده بودند از بصره ، برنشستند و با ايشان برفتند و روى به شام نهادند . و راه ندانستند ، و چون لختى برفتند مردى را بديدند كه همى آيد . يزيد او را گفت : تو كيستى ؟ گفت : مردىام از مردمان يمن . گفت : نامت چيست ؟ گفت : عبد الجبّار . يزيد گفت : راه شام دانى ؟ گفت : دانم . گفت : ما را دليلى كن تا به زمين فلسطين تا ترا ده هزار درم بدهم و خلعت بخشم . عبد الجبّار گفت : تو كيستى ؟ گفت : من مردىام كه تا بوده ام امير بودم و برادرانم امير بوده اند و چندگاه است كه اسير بودم . عبد الجبّار گفت : مگر تو يزيد بن مهلَّبى گفت : آرى و من از زندان حجّاج گريخته ام و نزديك عمّ وليد خواهم شدن يا به نزد عم خويش وهيب بن